رمان عشق بچگی پارت ۲

عرشیا: خوب خودتو لوس نکن بلند شو دیگه _ دلم نمی خواست که از کنارم بلندشه خیلی خیلی دلم براش تنگ شده بود اخه ۴ ساله که ندیده بودمش خیلی دلم میخواست بهش اعتراف کنم ولی خوب هنوز زود بود رفتم و از مادر بزرگ خداحافظی کردم رفتم پایین تا از عرشیا هم خداحافظی کنم اعصابش خورد بود جرعت پرسیدن رو نداشتم برای همین زود ازش خداحافظی کردم رفتم بیرون تا امدم در رو باز کنم سرم گیج رفت و بیهوش شدم وقتی چشمام رو باز کردم عرشیا رو دیدم ازش پرسیدم که چی شده _عرشیا: هیچی موقعی که از من خداحافظی کردی و رفتی جلوی در بیهوش شدی الان خوبی _اره خوبم فقط سرم کمی درد داره خوب میشم ساعت چند وای من دورم شده باید برم الان سارا و مهشید منو میکشن _ اوا آرزو کجا مطمئنی خوبی اخه کجا میری بذار برسونمت _ نه عرشیا خودم میرم تو کنار مادربزرگ باش باید برم سر فیلم برداری وای ساراست حالا چی بگم اخه الو سارا جون _ زهرمار سارا جون کجایی میدونی چقدر دور کردی الان اگه آقای احمدی بفهمه کشتت بدبخت _ باشه حالا چقدر شلوغش میکنی الان میام شرکت خداحافظ اه من دیگه برم خداحافظ عرشیا _ باشه خدا حافظ _فیلم برداری تموم شد توی راه برگشت بودم که نور عجبی روم افتاد یه ماشین کنارم وایساد یهو یه مرد از داخل ماشین امد بیرون دره دهنم رو گرفت و به زور منو گذاشت تو ماشین خیلی ترسیده بودم قلبم داشت میومد تو دهنم وای یعنی کجا دارن منو میبرن منو اوردن داخل یه خونه منو به صندلی بستن چشمام بسته بود این صدا برام اشنا بود وای پارسا اسمش رو به زبون آوردم اونم جواب داد _ بله درست حدس زدی منم پارسا پسری که از ته دل دوست داشت ولی تو دوسش نداشتی چرا اخه آرزو چرا مگه من چی نداشتم که رفتی سراغ اون پسره ها جواب بده _ البته اون پسری که تو میگ
ویدیوهای جدید